تبليغاتX
بند209
صبح روز سه شنبه 15 تيرماه 1378، عابرانی که در تب وتاب فضای دگرگون شده پس از دوم خرداد 76، بيشتر از هميشه به پيشخوان روزنامه فروشی ها سر می کشيدند، ديدند که يک روزنامه با تيتری سراسر متفاوت از تمامی روزنامه های آن روز صبح، پيش رويشان است.

روزنامه سلام با اين تيتر منتشر شده بود: "سعيد اسلامی پيشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:49 توسط سهیل سروش نیا |

چهارشنبه شب (۲۹/۳/۸۷) صف طولانی متشکل از دختران و پسران جوان در خیابان پاسداران تشکیل شده بود. صفی که اگر تهش را میگرفتی و به سمت اول آن میرفتی سر از مکان دیگری در دنیا به غیر از ایران در میاوردی. در زمزمه ها نام کشورهای مختلفی را میشنوی.  امریکا٬ کانادا٬ انگلستان٬ استرالیا و ...

آنچه گفته شد مربوط به صف تشکیل شده در خیابان پاسداران برای ثبت نام در آزمون تافل بود. در دوره های قبل ثبت نام تافل٬ تعداد ثبت نام کنندگان به صورتی بود که معمولا اگر صبح برای ثبت نام حاضر بودی به راحتی موفق به ثبت نام میشدی. اما با وخامت اوضاع مملکت و افزایش اشتیاق برای خروج از کشور اوضاع به صورتی شده بود که پیاده روی خیابان پاسداران تبدیل به تختخواب این جوانان شده بود.

من هم به همراه یکی از دوستانی که قصد ثبت نام داشت به محل ثبت نام رفتم و ساعتی به صحبت با سایر عزیزان مشغول بودم و جملاتی نظیر جملات زیر را شنیدم:

  • تو ایران و با این شرایط ادامه تحصیل دادن حماقته
  • باور کنین اوضاع اگر مثل ۳ سال پیش بود من هیچ وقت به فکر رفتن از ایران نمیوفتادم
  • آخه با کدوم امکانات اینجا رو تزم کار کنم؟
  • میدونی چند سال باید کار کنم تا یه خونه بخرم؟
  • این تحریم ایران باعث شده دیگه مقالات ما رو هم به راحتی پذیرش نمیکنن!
  • من جنوب کار میکنم٬ سال به سال حقوقم به جای بالا رفتن داره پایین میاد!
  • اگه امیدی به بهبود وضع مملکت داشتم میموندم!
  • میدونی بچه هایی که داخل ایران دکترا میخونن چه زجر روحی و مالی رو تحمل میکنن؟
  • از همه بدتر پوزخندهای کسایی هست که تو زندگیشون و تا این سن یک دهم ما هم به خودشون زحمت ندادن و سختی نکشیدن. من دیگه تحمل این زهر خندها رو ندارم
  • میخوام یه جا باشم که برام ارزش قائل باشن
  • ...

شب تو خونه و جای خنک و نرمم خوابم نمیبرد. به بچه هایی فکر میکردم که امشب تو پیاده رو خیابون پاسداران خوابیده بودن. البته از سختی یک شبه اونها ناراحت نبودم. به این فکر میکردم که اینها هم میرن و به سهم خودشون متوسط درک و فهم اجتماع ما باز هم پایین تر از اینی که هست میره.

باز هم :

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میسازم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم٬ قدم در راه بی برگشت بگذاریم٬ ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

پینوشت (۱) فراخوان برای تجمع سراسری و مردمی  /امیر فرشاد ابراهیمی(به نظرم ایده ای فوق العاده و پرمغزی است) 

پینوشت (۲) آقاي وزير! بهتر است سكوت كنيد - مسيح علي‌نژاد

پینوشت (۳) این اول موبایل است  / مسعود بهنود

پینوشت (۴)ما بیشتر می توانیم / لطفا بخونینش و نظرتون رو هم بزارین باید هر چه زودتر تکلیفمون روشن بشه

 پینوشت (۵) می روم، پس هستم یا می مانم، پس هستم / نوشته ای از یکی ازبچه های وبلاگ نویسی  که اون شب اونجا بوده  

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:23 توسط سهیل سروش نیا |